"امتحان الهــــــــــي"
"پدر" از "پسر" پرسید:نظرت درباره اين خواب چيست؟
گفت:پدرم به آنچه دستور داری عمل کن،به خواست خدا مرا از صابران خواهي يافت..
فرداي آن شب از سوي خدا وحي آمد، اي "ابراهیـــــــــم"..
"اسماعیـــــــــل" را قرباني كن..
"ابراهیـــــــــم" خليل الله به فرمان خدا "اسماعیـــــــــل" را براي قرباني كردن آماده كرد و به كوه "منی (یا منا) " برد..
دراين حال شيطان، عامل تمام بدي ها سعي در وسوسه كردن "ابراهیـــــــــم" شد..
اما اين كار پليد نتوانست تصميم "ابراهیـــــــــم" را عوض كند..
"ابراهیـــــــــم" دستان فرزندش را بست در حالي كه اشك از چشمانش فرو مي ريخت..
با "اسماعیـــــــــل" وداع كرد و چشمانش را هم بست..
د آن زمان چاقوي تيـز و برنده "ابراهیـــــــــم" بود كه آماده براي بريدن گلوي "اسماعیـــــــــل" شد..
اما "ابراهیـــــــــم" دوباره سعي كرد ولي بي فايده بود..
"ابراهیـــــــــم" چاقو را به سنگ زد و سنگ به چند تكه تقسيم شد..
در آن وقت "جبرئيــــــــل" آمد و گفت:اي "ابراهیـــــــــم" دست نگه دار..
تو از "امتحان الهــــــــــي" موفق بيرون آمدي..
"اسماعیـــــــــل" براي تو..
و اين "گوسفند" هم از نزد "خدا" براي قرباني كردن..
"پسرک"
"پسركي" چشم به آسمان دوخته..
آسماني كه ابريست..
و ستارهها پشت ابرها مانده اند؟
با خود مي گويد:
آيا نمي دانند كه من با ديدن آنها خاطراتي برايم زنده مي شود..
هوا هم سرد بود و طوفاني...
گوشهاي تيزي داشت كه اگر از هفت آسمان هم صدايي مي آمد مي توانست بشنود
و دل پاكي دارد كه مي تپد...
آري دلش...
اما آن دل بي قرار كيست؟
اشكهايي چشمانش مثل شبهاي گذشته فرو نمي ريخت...
حتي بارني هم نمي باريد كه چشمان بدون اشكش را تر كند..
او یک فرشته است،اما بالهايش شكسته..
در تاريكي "شب" دنبال چه مي گردي؟
گويي "صدايي" "آشنا" و "دلنشين" در هوا طنين انداز شده است
"ماه" و "ستاره ها" چقدر در كنار هم زيبايند.
"انگشتانم"
برای لمس کردن"سیاه و سفید"ی منتظر مانده اند
اما از آن می هراسم که
انگشتانم به آرزویشان نرسند.
دیروز ۱ آبان تولد "پیانو"ی دوستم بود
۱ سالگـــــیش مبـــــــــــــــــــــــارک ![]()
![]()
"قاصدک"
"قاصدك" به كجا..؟
صبر كن..
باز از كجا و از كه خبر مي آوري؟
مي روي تا باز هم از زخم "دردمندان" برايم بگويي
يا شادي "بي نيازان"..
اما اين بار مي خواهم از همتاي خودت برايم خبر بياوري
از "قاصدكي" كه نه "چشم" تيزي دارم براي ديدنش
نه "پلي" هست براي رسيدنش
تاریکی و روشنایی
نوری در کمین هست..
برای حمله ور شدن به دلها
و برای تجلی بخشیدن به دلها
آیا کسی تلاش می کند..
برای نورانی کردن "روح و جسم و دلش"
دلی که پر شده از سیاهی و کینه
آیا در تاریکی می توان چیزی یافت؟
نه ، به جزء "سیاهی و وحشت"
اما حقیقت روشنایی "روشن" است.
رد پا..
پا به آنجا گذارم..
به دنبالت هستم..
اما تو متوجه من نیستی..
چون..
"قدم هایم را درست روی قدم هایت می گذارم"
شاید یک روز مرا ببینی
آن روز روزی است که..
"به آخر عرفان و کمال برسی"
می دانم که در این راه طولانی به معرفت دست خواهی یافت..
تا به نور معنوی و حقیقت برسی..
"مانند صداقت آبی"
و آنگاه که برگشتی
"حامی روح و دلت را خواهی دید"
قطره
من مثل قطره اي از آب دريا هستم
كه گاهي آرام
و
گاهي خروشانم
و براي آرامي خود به قطره اي پاك و زلال نياز دارم
اما
مي خواهم آن قطره از آسمان و از سوي خدا باشد
شکر می کنم..
وقتي كه دارم صبح از خواب بيدار مي شوم
و پنجره اتاقم را باز مي كنم
مي گويم خدايا شكر
شكر مي كنم براي همه چيزهايي كه داشتم و نداشتم
شكر مي كنم براي تمامي نعمت ها
شكر مي كنم براي داشتن پدر و مادر مهربانم
شكر مي كنم كه دوست داشتن و ياد گرفتم
شكر مي كنم براي اينكه سالم و سلامت به وجود آمده ام
شكر مي كنم چشم و گوشي دارم براي ديدن و شنيدن
شكر مي كنم دست و پايي دارم براي نوشتن و راه رفتن
شكر مي كنم خدا عقلي به من داده كه بتوانم بعضي چيزها را بفهمم
و شكر مي كنم به خاطر اينكه من مخلوق تو ام و تو ام خالق مني
خدایا
بی پرو بالم خـدایــا پریشان حال و غمگینم خدایــا
در این ماه مبــــارک خمـــــوش و دگــرگــونم خدایــا
راه...
می خواهم پا به راهی بگذارم
اما نمی دانم به کدامین سو روم
نمی دانم راه درست کدام است
هیچ کس مرا یاری نمی کند
همه بی راهه را به من نشان می دهند
این چه روزگاریست پروردگارا
دوستی،صداقت
کجاست؟
خدایا کمکم کن
کمکم کن تا راه درست و راست را انتخاب کنم
کمکم کن تا گرفتار ابلیس و راه غلط نشوم
به من نشان بده راه درست را
تا من هم یاد بگیرم درستی راه را و راه درست را به دیگران نشان دادن را
خدایا...
وقتی که فهمیدم
می خواهم مثل آب روان پاک باشم
می خواهم مثل ماه زیبا باشم
مثل ستاره بدرخشم
و از آن پس خودم خودم را احساس کنم
نه آن کسی را که احساس کنم مرا به گمراهی می کشاند
و در آخر مثل کبوتری آزاد پروزا کنم به اوج آسمانها
و بیایم پیش تو
دلم گرفته...
امشب دلم خیلی گرفته
نمی دونم تو هم مثل من دلت گرفته
کجایی؟
می ترسم...
می ترسم که تنهایم بزاری
به خاطر دوستیمان تنهایم نزار
به خاطر حرمت خواهر برادری تنهایم نزار
امیدوارم که تو هم کار پشیمان شده ی مرا انجام ندهی
نمیدونم می خوای امتحانم کنی
یا اینکه می خوای بهم بفهمونی که تو اون مدت چی کشیدی
انتظار سخت است
فراموش کردن هم سخت است
اما از همه سخت تر این است که ندانی انتظار بکشی یا فراموش کنی
این روزها آهنگی هست که بد جوری حالمو گرفته
می خواد منو به گریه بندازه
اما نه...
من نمی خوام گریه کنم
آخرین باری که گریه کردم یادم نمی یاد
دیگه یاد گرفتم لبخند بزنم
لبخند بزنم به همه چیزهای خوب و ...
اما لااقل تو تنهام نزار
بزار این لبخند همیشه در صورت من بمونه
عجولم برای...
این روزها خیلی عجولم برای بیشتر چیزها
عجولم موقعی که دارم راه میرم
عجولم موقعی که حرف میزنم
عجولم موقعی که جایی می خوام برم
یجا بند نمیام
حتی موقعی که دارم غذا می خورم
و هنگام شب که می خوام بخوابم
و با خودم میگم که کاش کی زود زود،صبح می شد
انگار که منتظر یکیم
انگار که یک چیزی رو بدست میارم
اما
اما نمی دونم چه چیزی رو...
ولی ته دلم بهم می گه که اتفاق خوبی برام می افته
آره فهمیدم
من...
من دلواپس صدای ربنا هستم
دلتنگ ماه رمضان که آدم رو به چیزها که نمی رسونه
ای کاش که تموم چهار فصل ما،ماه رمضان بود
چشمانم
از لا به لای انگشتانم به دنیا نگاه می کنم
تا اینکه کسی مرا نبیند
که چه بودم و چه شدم
از لا به لای انگشت نگاه کردن برایم زجر آور است
انگار که چشمانم تا ابد باید زندانی شوند
کسی نیست که چشمان مرا آزاد کند کسی نیست؟
می ترسم از آن روزی که اشکهای چشمان زیبایم در هوای سرد زمستان یخ بزنند و دیگر هیچ جایی را نبینم
برادرم
امروز روزمهندس:
امیدوارم و آرزو میکنم که تمامی مهندسین عمران ونخبگان کشورمان در تمامی مراحل موفق و پیروز باشند و پله های ترقی راطی کنند به خصوص برادرم.
افشــــین هســــت تنـــــها برادرم مهـــــربان و هـم به جای خـــواهرم
پند و نصیحت کند مرا در همه حال چون او هست بزرگ و هم تاج سرم
بازگشت اینجانب بعد از یک ماه
هادی بیا و در کنارم باش در این زمان و در آن زمان راهنمای این دل بیمارم باش در این زمان و در آن زمان
تو که نباشی و دور شوی از من جهالت گریبان گیرم شود در این زمان و در آن زمان
داستان این دو بیتی از جایی شروع می شود که یک روز من با یک دوست خیلی عزیز و صمیمی ام
که با هم در مورد آخرت و حوادث پس از مرگ صحبت می کردیم اون دوستم به من یک کتاب معرفی کرد که اسم کتاب هست :
"سیاحت غرب"
آمادگی برای آخرین مسافرت زندگی
نوشته شده توسط آیت ا... سید محمد حسین(معروف به آقا نجفی قوچانی)
این کتاب از هر لحاظ خیلی برای من کمک کرد
مثلا کیفیت عالم برزخ پس از مرگ و وقایع و رخ دادهای فراوان که برای همه ما اتفاق خواهد افتاد رو درک کنم و از اون با خبر شوم
اصل مطلب این هست که :
شخصی به نام هادی در این زمان و در آن زمان وجود دارد که نه پیغمبر هست و نه امام و نه ملک،بلکه
حبیب و رفیق و راهنمای هر انسان پرهیزگار می باشد
و همچنین سیاه ملعونی وجود دارد که می خواهد انسانها را از راهش گمراه کند
"هادی" می گوید: او (شیطان) هر وقت نزدیک شود، من (هادی) دورمی شوم و نزدیک شدن او نیز از جانب خودتان می شود.
از این رو دو بیتی بالا به ذهنم رسید
و برای شما دوستان عزیز هم توصیه می کنم که حتما این کتاب پر ارزش و آموزنده رو تهیه و مطالعه کنید.
اپ متفاوت
ما در غم و اندوه توايم يا حسين مات و مبهوت توايم يا حسين
گريه كنان سينه زنان در جهان عاشق و محتاج توايم يا حسين
ايام سوگواري ابا عبدالله حسين (ع) رو به تمام مسلمانان تسليت مي گم
من ديشب اين شعر دو بيتي رو براي امام حسين(ع) گفتم
هر چند كه من كسي نيستم كه بخوام براي امام حسين شعر بگم
به هر حال اميدوارم كه پسنديده باشين
آرزو مي كنم كه همه ما در ماه محرم شفاي مريض هامونو از امام حسين (ع) بگيريم
آمين
من به دليل امتحاناتي كه پيش رو دارم به مدت تقريبا يك ماه از پيشتون مرخص مي شم
اگه تو اين مدت نتونستم زود به زود به شما ها دوستاي خوبم سر بزنم منو ببخشين
براي من دعا كنين
من مي رم ولي اگه قسمت شد بازم بر مي گردم
خداحافظی در روز شعر و ادب فارسی-روز بزرگداشت استاد سید محمد حسین شهریار
روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع سر من وقت وداع گوشه دیوار گریست
"به امید دیدار"
بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه همسوز و نه همدم دارم امشب
همه چیزم زیادی می کند حیف
که یار از این میان کم دارم امشب
غم دل با که گویم شهریارا
که محرومش ز محرم دارم امشب
روحش شاد...





















